عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

خاطرات بعد از زایمان

بعد از اینکه زایمانم تموم شد.یکی از کادرای بیمارستان میگفت زودتر کار این مریض رو تموم کنین تا ببرمشون دم در خانوداش ببینشش.چون جمعیت پشت در زیاده.ابجی هامو خاله هامو و دختر خاله هام همه پشت در بودن.   بعد از اینکه خانوادمو دیدم.بردنم اتاق ریکاوری.و دخترمو اوردن تا بهش شیر بدم.وایییی که چه حس قشنگی بود.کیف میکدرم وقتی اون دهن کوچولوش تلاش میکرد برای مک زدن.مامان به قربونش   بعد از یکی دوساعت به بخش منتقل شدم.مامانم شب کنارم موند.دختر صبور و ارومم اصلاا اذیت نکرد.منم که حالم خداروشکر خیلی خوب بود.بدون کمک مامانمم کارامو انجام میدادم و با دوستام از طریق تلگرامم همش در ارتباط بودم.     ...
6 مهر 1394

خاطرات زایمان با کلییی تاخیر

غروب روز چهارم شهريور طبق عادت هرروز با مامانمو دوستش رفته بودم پياده روي،حدود نيم ساعت از پياده رويم كه گذشت يه درداي خاص و عجيبي تو ناحيه كمرو دلم حس كردم كه وقتي به مامانمو دوستش گفتم ،بهم گفتن اينا درداي زايمانه،خودمون رو رسونديم خونه مامانم و من يكم استراحت كردم،ولي اين دردا هنوزم ادامه داشت،حدود ساعت ١٠ شب به درخواست خودم رفتم خونه خودم تا همسرم كنارم باشه،همسرم توي يه برگه فاصله بين دردارو يادداشت كرد تا متوجه بشيم دردا درداي كاذبه يا درد زابمانه،دردام هر ده دقيقه يبار بود و زمانش كم،قابل تحمل بود دردام كه حتي توي شبكه هاي اجتماعي با دوستام راحت حرف ميزدم،همسرمم كلييي ذوق زده شده بود كه بالاخره روز موعود رسيده و انتظارا داره تموم ميش...
6 مهر 1394

زميني شدنت مبارك ماماني

دختر قشنگم پنج شنبه پنج شهريور ساعت دو و نيم ظهر پا به اين دنيا گذاشت و دنياي منو باباش رو رنگي تر و عاشقانه تر از قبل كرد با اينكه دختر ارومي دارم ولي دلم نمياد چشم ازش بردارم و سراغ وبلاگ بيام تا بروز كنمش،سر فرصت ميام و خاطرات زايمان و اين ده روز رو تعريف ميكنم براي دوستاي گلم  
15 شهريور 1394

اخرين لحظات

الان كه دارم اينا رو مينويسم ،از درد به خودم ميپيچم ماماني،قربونت برم دختر گلم چندساعت ديگه بيشتر نمونده تا بوي تنتو حس كنم و اون دستاي كوچولوتو نوازش كنم، از غروبي يكم درد داشتم ولي از حدود ساعت ١٠ شب ديگه دردام زياد شد،كه باباجون رضا ساعتاشو يادداشت ميكرد تا متوجه فاصله زمانيش بشيم   ديگه نزديكا ساعت دو نصفه شب بود كه دردام خيليي فاصلش نزديك شد و رفتيم بيمارستان،منو باباجون رضا و خاله سمانه و عمو و باران كوچولو و مامانبزرگ و بابابزرگ،همگي رفتيمم بيمارستان،ماماي كشيك معاينه م كردم گفت دهانه رحمم دوسانت باز شده و دردامم درداي زايمانه،ولي گفت بري خونه بهتره،برو دوش بگير ،يكم راه برو تا دردات برسه ٤ بار در ده دقيقه،الان ما همگي م...
5 شهريور 1394

جشن انتظار ني ني ها

از چندوقت قبل يه ايده تو سرم بود تا واست يه جشن كوچولو بگيرم قبل بدنيا اومدنت،از طرفي هم توانشو نداشتم مهمون بياد خونمون،ميدونستم همه زحمتا ىاي مامان زهرا ميفته و گناه داره،تا اينكه يكي از دوست جوني هاي مامان سارا(خاله زهراجون) همه رو عصرانه دعوت كرد خونش تا قبل زايمان من يكم دور هم باشيم ،منم از فرصت استفاده كردمو برنامه هامو چيدم،خاله بتي هم ميدوني كه تو دلش ني ني داره و يه ده روز بعد شما ايشالله پاشو تو اين دنيا ميزاره،با مقواهايي كه باباجون رضا زحمتشو كشيده بود اسم شما و اقا نويان ،ني ني خاله بيتا رو در اوردم ويه كيك خوشگلم سفارش داديم و گفتيم روش بنويسن فرشته هاي مهربون منتظرتونيم خيلييييي روز خوبي بود كلي عكس با اين اسما و كيك گرف...
31 مرداد 1394

تولد مامان جون سارا

همه ميدونن من علشق روز تولدمم،امسال هم شما متوجه شدي حتما مامانييي،روز تولدممم يكي از بهترين روزهاي زندگي منه كه با هيچ چيز عوضش نميكنمم،برا همين همش ميگفتم نكنه دخترممم روز تولد من بياد،ناراحت بودم،دوست نداشتم اخه تولدم رو با كسي قسمت كنم حتي با دختر نازم،اخه باباجون رضا هرسالللل تولد منو خاص تر ميكنه، ولي باباجون رضا بهم گفت تو غصه نخور عشقم اگه دخترمونم روز تولد تو پاشو تو اين دنيا بزاره بازم هرسال مثل هميشه تولد تو يروز خاصه... امسال هم مثل سالهاي ديگه تولدممم با سورپرايز برگزار شد،از باباييت ممنونم،تازه دختر قشنگمم از باباييش يه عروسك ناز هديه گرفت ،بابايي گفت نخاستم دل دخترم بشكنه كه چرا فقط مامانيش كادو گرفته،عاشققققققققققق اي...
31 مرداد 1394

روز گل دخترم مبارك

ديروز بعد از برگشتن از مطب چون بابايي جايي كار داشت خودم تنها برگشتم خونه،بابايي تاكيد داشت بايد با دربست برم خونه جايي دور نزنمم،منم حرف گرش كن،ولي دلم ميخاست برا تك گل زندگيم يه هديه هرچند كوچيك به عنوان روز دختر بخرم،اولين مغازه لباس فروشي بعد مطب دكتر رو رفتن داخل و برات يه تل و جوراب خوشگل و ماماني خريدم برات،اخ كه چقدر ماه بشيييي    شب كه باباجون رضا از سر كار برگشت منو تو رو حسابييييي سورپرايز كرد،ديدم با جعبه شيريني اومده خونه،به مناسبت روز دختر،از تو كمد هم كادو رو دراورد گفت تقديم به گل دخترم،گفت مگه ميشه من يه دخترناز داشته باشم ولييي كادو يادم بره براش بخرم(خيلي وقت بود خريده بودو قائم كرده بود)خيلييي خوشحالم ا...
25 مرداد 1394

توپولوي مامان

امروز نوبت داشتم براي اخرين سونو ،دل تو دل منو بابايي نبود تا برا اخرين بار گوگولي رو تو دل من ببينيم،الهيي مامان فدات بشه شما امروز 37 هفته و ٤ روزته،كه وزنت ٣٢٣٥ گرمه،خداروشكر همه چيزتم نرمال بود،بعدشم با باباجون رفتيم مطب دكتر تا ويزيت شم،بابايي كلييي تاكيد بهم كرده بود كه بپرسم چيا اين روزاي اخر بخورم تا بنيتاخانوم گل و گلاب خوب وزن بگيره،وقتي به دكتر گفتم گفت وزن گيري رو بزار كنار،همين الان دختركوچولوتون اضافه وزن داره،گفت اكثر سونو گرافي ها وزنو كمترم نشون ميدن،خوردن ماكاروني و برنج و نون رو گفت بايد به حداقل برسوني و حتي نخوري،هق هق منم شكمووو،گفت هرچي بيشتر وزن دخترت بره بالا زايمان براي خودت سخت تر ميشه،وقتي اين حرفا رو گفتم بابايي...
24 مرداد 1394

ماه درد

 درداي اين روزا منو كلافه كرده ،خيلييي سخت ميگذره بهم،وليي بخاطر شما گل دخترمم تحمل ميكنم ناناز مامان،رفتم پيش دكتر و از دردام بهش گفتمكه درد زير دلم و ران پاهامو كمردردم اذيتم ميكنه،گفت هم ممكنه عفونت ادراري باشه هم ماه دردا،براي اطمينان بيشتر برام ازمايش نوشت،منم همون لحظه رفتم ازمايشو دادم كه سريعتر متوجه موضوع بشم،اخه عفونت ادراري باعث پاره شدن كيسه آب ميشه، امروز باباجون رضا رفت جواب ازمايشو گرفت و همون لحظه هم برد به دكتر نشون داد كه خيالمون سريعتر راحت شه،خداروشكر از عفونت خبري نبود و مشكلي ندلشتم،دكتر گفته طبيعيه و سعي كنه مايعات زيادتر بخوره،گفته هرچي اين ماه دردا بيشتر باشه،درد زايمان قابل تحمل تره،خداكنه كه همينطور باشه،ما...
18 مرداد 1394

پانزدهمين روز مرداد ٩٤

ديروز ساعت ٥:٣٠ وقت اتليه داشتيم(37 هفتگی)،يكم بخاطر تنبلي خودم وقت رو دير گرفتيم و همش نگران بودم زودتر زايمان كنم و به عكسا نرسم،ولي البته ديگه چندروز گذشته با خودم همش ميگفتم فداي سر دخترم فوقش عكس نميگيرم،دخترمم اومد قدمش روي چشم... الان دوروزه درد دارم،هم كمردرد دارم هم زير دلم درد ميكنه،برا همين بابا با خانوم لطفي مسئول آتليه حرف زده بود كه تايم رو محدود كنه تا من اذيت نشم،ولي بازم با اين حال خيلييييي اذيت شدم،ديگه از آتليه كه برگشتيم كمردرد امانمو بريده بود،باباجون رضا هم توي يه همايش خيليييي مهم رفته بود شركت كنه،من يكم استراحت كردم ديدم نهههههه خوب بشو نيستم،دوستام گفتن سريعتر برم بيمارستان،منم به باباجون گفتم،بيچاره ديگه مجبور ش...
15 مرداد 1394